واسه هميشه رفت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

دیروز بر در معبد ایستادم واز رهگذران رمز وراز نیک وبد عشق را پرسیدم!

پیرمردی رنجور و آشفته از برابرم گذشت و آهی کشید وگفت

: ((عشق نقطه ضعفی طبیعی است که از حضرت آدم به ما به ارث رسیده است)).

 

ولی جوانی سر زنده وزیبا فورا در جواب پیرمرد گفت:

 ((عشق آن است که حال

را به گذشته واینده ی ما پیوند میدهد)).

سپس زنی با چهره ای غمبار آهی کشید و گفت :

(( عشق زهر مهلک ماری

سیاه است که از غارهای جهنم بیرون می خزد زهر ی که به طروات شبنم است

ولی با اولین مستی نوشنده را بیمار می کند وبه آرامی میکشد )).

سپس دوشیزه ای زیبا با گونه هایی سرخ به لبخند گفت:

 )) عشق آن نوشیدنی

است که ساقی آن نوعروسان سپیده دم اند وارواح  توانمند را توانایی بیشتر

می بخشاید تا به سوی ستارگان پر کشند))

پس از او مردی سیاهپوش با ریشی انبوه وگره ای در ابروان گفت:

(( عشق خردی الهی است که دید آدمی را به وسعت دید خدایان می کند))

بعد از او مردی که راه خود را با عصا می جست گفت))

: عشق ان مه است که

چشم روح را بر رازهای زندگی می بندد تا دل را یارای آن باشد که اشباح لرزان

آرزو را در میان تپه ها بینند و طنین فریادها را از دره های سکوت بشنوند))

و کهنسالی نحیف که پاهایش را مانند کهنه پارچه ای بر زمین می کشیدبا صدای

لرزان گفت:

((عشق آسایش جسم است در سکوت گور ,عشق آرامش روح است

در ژرفای ابدیت))

سپس کودکی پنج ساله به خنده گفت :

(( عشق پدر ومادر من است وهیچ کس

آن را نمیداند این عشق است که پدر مادرم را نگه میدارد))

 


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧ - somi |لینک به نوشته