واسه هميشه رفت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
این متن اشک منو در آورد امیدوارم که خوشتون بیاد.

عشق ابدی

 پیرمردی صبح زود از خانه بیرون آمد.

 پیاده رو در دست تعمیر بود.

به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که

 ناگهان یک ماشین به او زد.

مرد به زمین افتاد .

مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.

پس از پانسمان زخم ها پرستاران به او گفتند

 که آماده عکسبرداری از استخوان ها بشود.

پیرمرد در فکر فرو رفت .

سپس بلندشد و لنگان لنگان به سمت در رفت

و در همان حال گفت :که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند

 ولی موفق نشدند.

برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند

.پیرمرد گفت : " زنم در خانه سالمندان است . 

من هر صبح به آن جا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود ! "

پرستاری به او گفت : شما نگران نباشید. 

ما به او خبر می دهیم . که امروز دیرتر می رسید .

پیرمرد جواب داد

 : " متاسفم . او بیماری فراموشی دارد و

 متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد ".

پرستارها با تعجب پرسیدند : 

پس چرا هرروز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید

 در حالی که شما را نمی شناسد ؟

 پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت :  

" اما من که می دانم او چه کسی است " .

 


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته