واسه هميشه رفت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

طی بیانیه معترضانه به تقدیر الهی مبنی بر ناکام ماندن عشق لیلی و مجنون ...

خداوند در اقدامی بی سابقه تمام عوامل دخیل درآن ماجرا را حاضر نموده

و اعلام نمود هرچه آید خوش آید:

عوامل دخیل و غیر دخیل در مجلسی علنی گرد هم آمده تا این مشکل را با نظارت جبرئیل حل کنند.....

 فرشته عزرائیل: از حضار محترم خواهشمندیم در جای خود نشسته و نظم جلسه را حفظ کنند ....بفرمایید جناب جبرئیل 

فرشته جبرییل: همونطور که همتون میدونید امروز اینجا جمع شدیم که به مشکلات این 2 نو گل و سمبل عشق وعاشقی رسیدگی کنیم ....

فرهاد: آقا اعتراض دارم....پارتی بازیه.....خوب منو شیرین جونم به هم نرسیدیم...

جولیت:آقا منم اعتراض دارم ...چرا هرچی خداست برا ایرانیاست...مگه ما اروپاییا عاشق نمیشیم؟...منم میخوام به راما برسم

خوب 

فرشته جبرییل: شلوغ نکنین...(2 بار) باس مراحل قانونیو طی کنید بعد 37 سال برین تو لیست انتظار...برا اروپاییا 45 سال...چون از راه بهشت سخت تره....

از لیلی و مجنون میخوام بیان رو سکو واستن که خطبه عقدو بخونیم... 

نظامی: چیچیرو خطبه عقدو بخونیم.... مگه من مسخره شمام ...کلی نشستم شعر گفتم که اثرم ماندگار بشه....فردوسی تو یه چیزی بگو....شعری تو این زمینه بلدی که خرجشون کنی؟ 

فردوسی: برو بابا حال داری ...30 سال کشیده یه کتاب خالی بندی بنویسم از کجا یادم بمونه....بذار از استاد دانشگاه بپرسم...آخه شنیدم کتاب 30 ساله منو تو این دوره زمونه تو یه ترم میدن بهخرد این دانشجوها... 

استاد ادبیات: بلی در این مورد یک شعر نو از فردوسی بلدم ازاین قراره:بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند!!!!!! 

فردوسی پور: چه میکنه.....!!!! 

 عزرائیل: از حضار عذر میخوام ...چند لحظه باید برم...آخه همین الان خبر رسید که پروین اعتصامی خودشو حلق آویز کرد....

 سهراب سپهری: طفلی حق داره منم بودم این کارو میکردم.....یاد یه شعر از خودم میوفتم که میگفتم:

آب را گل مکنید.........گاو را ول نکنید.....

 جبرئیل: بسه آقا جمش کنین.....هرکی یه شعر میگه......همین که گفتم....خطبه عقدو بخون.... 

-دوشیزه محترمه و مکرمه و مطمئنه و .......(سالها بعد) آیا حاضرید با مهریه مذکور و یک جلد کتاب کلام الل. به عقد این مرتیکه....در بیایین؟

 دیرید... دیرید.....زرت ....بوف!!!!!....(صدای زنگ گوشی لیلی) 

لیلی: عزیزم الان نمیتونم حرف بزنم .... یعدا خودم بهت زنگ میزنم... 

بروبچ بیجنبه کلاس ما: اووو .....!!!!!! 

مجنون: ایشون کی بودن؟؟؟؟

 لیلی: هیچکی ...از دوستای قدیمیم بود.....

 یه لحظه دماغ لیلی 17 اینچ دراز شد.....

 پدر ژپتو: پینوکیو آدم شد....تو یکی آدم نشدی....؟؟

 فرشته مهربان: با اجازه از خدمت جبی جون(جبرئیل) ....

 با یه حرکت دست دماغ لیلی به حالت اول برگشت....

 جبرئیل یه لحظه صاف نشست : اااا تویی رویا جوووووون....نفهمیدم اینجایی.... 

دوباره بچه های کلاس: اوووووو.....!!!!

 جبرئیل: کوفت درد بی درمان ...جز بلا...  پسته ای (استاد فیزیک) تو یه چیزی بگو....

 پسته ای : هفته بعد امتحان میانترم از کل فیزیک هالیدی........ 

همه بچه های کلاس تا آخر جلسه پنچر شدن...

 جبرئیل: زود پیدا کنین ببینین اون با کی حرف زد؟

 - با من ( یه پسر قرتی بلند شد) .....

 لیلی: نه....... چرا اینکارو کردی سامان؟؟؟؟؟ 

کامران نجف زاده: انگیزه شما از این کارتون چی بود؟

 سامان: ابتدا سلام دارم خدمت همه بیننده های محترم....

این روز فرخندرم به همه تبریک میگم....در مورد کارم باید عرض کنم که ...اول من این کارو مدیون حمایتای خانواده ام هستم و جا داره که از همین جا ازهمشون تشکر کنم.... 

نجف زاده: شما چه توصیه ای به جوونای هم سنو سالتون دارین؟؟

سامان: البته من در اون حد نیستم...ولی توصیه میکنم برا زندگیشون برنامه ریزی کنن و.... 

جبرئیل: بس کنین...........این چرتو پرتا چیه به هم میبافین....مگه اینجا خونه عمته که سرتو انداختی پایین اومدی گزارش بگیری؟؟؟ 

برو بیرون تا چپ و راستت نکردم.... 

مجنون: من دیگه طاقت این زندگیرو ندارم...میرم با ملیحه ازدواج کنم 

لیلی: برو به درک....از همون اولشم باس میرفتی سراغ اون...فک کردی نمیدونم .....از الان میخواستی سرم هبو بیاری ...کور خوندی.....

 مجنون: خوب کردم ....حقت بود...اون روز که زدی سبوی یادگاری اونو شکستی فهمیدم با کی طرفم..... 

لیلی: اصلان همش تقصیر این نظامیه...مرتیکه بیکار نشسته پشت سر مردم حرف در میاره...ما کی همدیگرو دوست داشتیم ؟؟؟!! 

مجنون:راست میگه مگه این نظامی کارو زندگی نداشت که شب و روز زاغ سیاه مارو چوب میزد؟؟؟اصلا من ازش شکایت میکنم... 

جمع دانشجوها:آقا راست میگه....ماهم شکایت داریم...مرتیکه بیکار ورداشته کل عمرشو چرت و پرت نوشته....بعد ما باید شعراشو حفظ کنیم...اونارو تحلیل کنیم....منم شکایت دارم.....

.نظامی گنجوی اعدام باید گردد

 اینبار همه یک صدا گفتن: نظامی گنجوی اعدام باید گردد

نظامی گنجوی اعدام باید گردد

نظامی گنجوی اعدام باید گردد

نظامی گنجوی اعدام باید گردد 

جبرئیل: ساکت .....ساکت...........  همه ساکت شدن.... 

جبرئیل: بدین وسیله اعلام میدارم ....بنا به توافق نظر جمیع فرشتگان و افکار عمومی....نظامی گنجوی ساکن بهشت...کوی فردوس...جنب چشمه زمزم پلاک 26 از این پس در طبقه همکف جهنم کارتن خواب شده و اموال او به نفع رویا خانوم به مصادره گرفته میشود......هرکس هم اعتراض داره بره پیش عزرائیل .....

و اینچنین بود که ماجرای لیلی و مجنون,,,سمبل عشق و عاشقی ادبیات به خوبی و خوشی تموم شد.....           

    برگرفته شده از :                          http://www.aria2500.blogfa.com


پيام هاي ديگران () | جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته