واسه هميشه رفت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
سهراب

صدای آب می آید ، مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
لباس لحظه ها پاك است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف ، نخ های تماشا ، چكه های وقت.
طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز.
چه می خواهیم؟
بخار فصل گرد واژه های ماست.
دهان گلخانه فكر است.

سفرهایی ترا در كوچه هاشان خواب می بینند.
ترا در قریه های دور مرغانی بهم تبریك می گویند.

چرا مردم نمی دانند
كه لادن اتفاقی نیست ،
نمی دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آبهای شط
دیروز است؟

چرا مردم نمی دانند
كه در گل های نا ممكن هوا سرد است؟


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته