واسه هميشه رفت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
نوشته های روی دسته صندلی برای کسی که رفت ودیگر نیست ...!

نوشته های روی دسته صندلی برای کسی که رفت ودیگر نیست ..!

مرا به تنهایی خود واگذاشتند همه
                                        همه رفتند ولی تو هم
.....؟

هنوزهم هرازچند گاهی تصویری ازآن روزهارابه خاطرمی آورم.

مثل ماری درون ذهنم می پیچد و مغزم داغ می شود ومی خواهد منفجرشود.

آن جاست که دنبال تکه کاغذی یا دسته صندلی می گردم تا روی آن بنویسم.

هرروزهمه خاطرات آن روزها را به یاد می آورم و

 همانهاست که هرروزمرا می سوزاند وخاکسترمی کند و

    روزبعد دوباره همان داستان تکرارمی شود.

مدت هاست که درجهنم این خاطرات اسیرم.

مگرمی توانم ذره ای ازنگاه های او٬خنده های او٬

 

حرف های او٬اشک های او ٬

    نگاه های او و باز هم نگاه های او را فراموش کنم ؟؟؟

هرگز نفهمیدم که ازکجا شروع شد ودرکجا خاتمه یافت.

 مثل قطعه ای از پازل می ماند که قطعه های اطرافش گم شده است

 و امروز دقیقا در نقطه ای ایستاده ام

 که سال پیش خاطراتم از آنجا شروع می شود

 و درهمین نقطه است که همه چیز پایان می یابد.

افسانه زندگی من فقط همین یک نقطه است.


تا کنون هزاربارفکرکرده ام برای اتفاقی که

      شروعی نداشته پایانی هم نباید باشد

 امروزمن ازاو دورخواهم شد.

تا آنجا که از تابش نگاه او درکسی یاچیزی پناه بگیرم .


و اورابرای کسانی رها خواهم کرد که

 

 روح نگاه های اوراهرگز در نخواهند یافت.

من می روم و می میرم تا کرم وجودم پروانه ای شود

 

 برای زندگی دیگران

 و اینبار نه این ها را روی تکه ای کا غذ یا دسته صندلی٬

بلکه روی تک تک سلول های قلبم می نویسم

 تا هر زمان هر جا که تپید گواه آن باشد

                                                    که من چرا مردم . . . . ..

                             


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته