واسه هميشه رفت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
پرورد گارا......پرورد گارا.....پرورد گارا.......................

پروردگارا

دستانم را در دستان توانمند تو می گذارم

تا همچون کودکی نو پا مرا راه رفتن بیاموزی

و به ان راهی راهنمایم باشی,

که تو می خواهی و می پسندی

 

دستانم را در دستان پر مهرت می گذارم

تا دلم را به ارامش مصفا کنی

و لبریزم کنی از محبت و نور وجود بی مانندت

پروردگارا

دستانم را در دستانت می گذارم

تا خود را میهمان قلب دردمندم کنی

و مرهمی باشی برای روح ازرده و دل نازک من

پرورد گارا

با دستان پر مهر و پر قدرتت ,و خیرخواهی بی مثل و مانندت

و رحمانیت بی پایان, و الطاف ربوبی بی دریغت

دستانم را محکم گیر و رها مکن

 و امواج سرکش و دریای متلاطم دلم را ارامشی طوفانی ببخش

 

 


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ - somi |لینک به نوشته

 

درد ِ دل.....کـه می کنــی ... !

ضعـف هـایـت، دردهـایــت را ...... می گـذاری تـوی ِ سیـنی و

تعـارف می کـنی کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد بــردارنـد ...
تیــز کننــد ...
تیــغ کننــد ...
و بــزننـد بـه ....روحـت !!!

.


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ - somi |لینک به نوشته

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی


آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی


آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی


آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری


آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی!!

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری


می خواهم بدانم....

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی

تابرای خوشبختی خودت دعا کنی .... !!؟



.

 

××××××××××××××××

 


آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون ...
که همتی از درون !
لازم است

حالا اما...
نمی خواهم برخیزم

در سیاهی این شب بی ماه
می خواهم اندکی بیاسایم

فردا
فردا
برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم چرا
زمین خورده ام...


.


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ - somi |لینک به نوشته

 

کنارت هستند

              تا کِی ؟

                        تا وقتی که به تو احتیاج دارند .

از پیشت می روند یک روز ...

                              کدام روز ؟

                                     وقتی کسی جایت آمد .

دوستت دارند ...

              تا چه موقع ؟

                    تا موقعی که ... کسی دیگر را برای دوست داشتن پیدا کنند .

می گویند عاشقت هستند برای همیشه ...

                           نه ... ! فقط تا وقتی که نوبت بازی با تو تمام شود ...

و اینست بازیه

               با هم بودن !

                                             ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

:)


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ - somi |لینک به نوشته

....

سبزترین لحظه ی زندگی

لحظه ی روییدن است

روییدن از نو

تازه شدن از نو

امروز

زرد و خشک گشته ام

به امید روزی که باز هم سبز شوم

و نغمه ی عاشقانه ی زندگی را از نو سر دهم

و از پیله ی تنهایی و رخوت

رها سازم خود را

و پروانه وار به پرواز درایم

تا درک کنم لذت رهایی و ازادی را


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ - somi |لینک به نوشته

..برای همسرم ... " فرشاد "

مثل من تنها بودی
مثل من همسفر غمها بودی
مثل من در انتظار یاری با وفا بودی
در آرزوی داشتن عشقی بی ریا بودی
حالا دیگر من تنها نیستم و تو همان یار باوفای منی
تو نیز دیگر تنها نیستی و تمام هستی منی
 
 
@@@@@
وقتی تو میخندی وقتی نفس میکشی وقتی راه میروی

بر تنپوشه خاطرم آه...
 
 
 
من عاشق میشوم فارغ از هرچه

هست و نیست در ثانیه های بودنت و در هوای نفسهایت

غرق میشوم ....
 
@@@
روی آن شیشه ی تب دار تو را رها کردم

اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

با سر انگشت کشیدم به دلش عکس زیبای تو را

عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم
 


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ - somi |لینک به نوشته

....

شب استُ
گردباد چشمانت
در خواب دلم می پیچد
پر می شوم از
خیال آغوشت
پلکم از تو
بوی گل می گیرد
آب می پاشم از
گلاب دلم راه را
پل می زنی به تنم
حدیث برکه و ماه را


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ - somi |لینک به نوشته

آموخته ام که ....

آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،
رختخواب خرید ولی خواب نه،
ساعت خرید ولی زمان نه،
می توان مقام خرید ولی احترام نه،
می توان کتاب خرید ولی دانش نه،
دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه
و بالاخره می توان قلب خرید، ولی عشق را نه‬


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ - somi |لینک به نوشته

زن که باشی...

زن که باشی ترس های کوچکی داری !

از کوچه های بلند ، از غروب های خلوت

و از خیابان های بدون عابر می ترسی !

از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف...

در کوچه پس کوچه ها می چرخند ، می ترسی !

از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان ...

جلوی پاهایت ترمز می کنند

و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی

که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند....!

زن که باشی ترس های کوچکی داری ،

به بزرگی همه ی بی عدالتی هایی که ...

به جرم زنانگی محکومت می کنند ...

و همیشه این تویی که مقصری !


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ - somi |لینک به نوشته