واسه هميشه رفت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

سلام به همه دوستان ....

 

دوستای گلم من یه مدته یه مشکلی برام پیش اومده که نمیتونم زیاد به نت بیام یعنی خودم میخوام ولی وقت نمیشه ..

امیدوارم بببخشین که نمیشه به وبلاگای قشنگتون سر بزنم .. ولی همتونو دوست دارم و براتون آرزوی موفقیت و سلامتی دارم..

 

برام دعا کنین که خیلی نیاز دارم..............


پيام هاي ديگران () | شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧ - somi |لینک به نوشته

حقیقت عشق

چنین آورده اند که مردی به نزد راما نوجا آمد.

راما نوجا یک عارف بود-شخصی کاملا" استثنایی-

یک فیلسوف و در عین حال یک عاشق-یک سرسپرده.

 

مردی به نزد او آمد و پرسید :  راه رسیدن به خدا را نشانم بده."   

   رامانوجا پرسید:  هیچ تابحال عاشق کسی بوده ای؟

 سوال کننده پرسید:  راجع به چی صحبت می کنی- عشق؟

من تجرد اختیار کرده ام.

من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد.

 نگاهشان نمی کنم.چشمم را به رویشان می بندم .

راما نوجا گفت:با این همه کمی فکر کن.

 به گذشته رجوع کن،

جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده؟

هرقدر کوچک هم بوده باشد .

مرد گفت:من به اینجا آمده ام که عبادت یاد بگیرم نه عشق.

 یادم بده چگونه دعا کنم.

شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی و

من شنیده ام که شماعارف بزرگی هستی.

 به اینجا آمده ام که به سمت خدا هدایت شوم نه به سمت امور دنیوی. 

گویند راما نوجا به او جواب داده...

چقدر غمگین هم شد

 و به مرد گفت:پس من نمی توانم به تو کمک کنم.

اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی

 آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت.

بنابراین اول به زندگی برگرد و عاشق شو،

 

 و وقتی عشق را تجربه کردی و از آن غنی شدی آن وقت نزد من بیا،

 

 چون که یک عاشق قادر به درک عبادت است

  اگر نتوانی از راه تجربه به یک مقولهء غیر منطقی برسی

 آن را درک نخواهی کرد.

و عشق عبادتی است که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده ،

تو حتی به این چیز سهل و ساده نمی توانی دست پیدا کنی.

 

 عبادت عشقی است که به سادگی داده نمی شود، فقط موقعی قابل حصول است که به اوج تمامیت رسیده باشی."

 


پيام هاي ديگران () | شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧ - somi |لینک به نوشته

دوست داشتن(فروغ عزیز)

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است

آه، بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

آه، بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رؤیاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزارباره بود

بار دیگر تو، بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریائیست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفانی

کاش یارای گفتنم باشد

بسکه لبریزم از تو، می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست


پيام هاي ديگران () | شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧ - somi |لینک به نوشته