واسه هميشه رفت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
این متن اشک منو در آورد امیدوارم که خوشتون بیاد.

عشق ابدی

 پیرمردی صبح زود از خانه بیرون آمد.

 پیاده رو در دست تعمیر بود.

به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که

 ناگهان یک ماشین به او زد.

مرد به زمین افتاد .

مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.

پس از پانسمان زخم ها پرستاران به او گفتند

 که آماده عکسبرداری از استخوان ها بشود.

پیرمرد در فکر فرو رفت .

سپس بلندشد و لنگان لنگان به سمت در رفت

و در همان حال گفت :که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند

 ولی موفق نشدند.

برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند

.پیرمرد گفت : " زنم در خانه سالمندان است . 

من هر صبح به آن جا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود ! "

پرستاری به او گفت : شما نگران نباشید. 

ما به او خبر می دهیم . که امروز دیرتر می رسید .

پیرمرد جواب داد

 : " متاسفم . او بیماری فراموشی دارد و

 متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد ".

پرستارها با تعجب پرسیدند : 

پس چرا هرروز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید

 در حالی که شما را نمی شناسد ؟

 پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت :  

" اما من که می دانم او چه کسی است " .

 


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

نوروز زیباست

اری نوروززیباست


اگرماجای ان پیرمردوپیرزنی نباشیم که...

امدن سال جدید...

نزدیک شدن به وادی اخرت...

رادرذهنشان تداعی می کنه


....


اری نوروززیباست


اگرما..جای ان شخصی نباشیم...

که عزیزی را..ازدست داده است...

ورسیدن سال جدید....برای او
یاداور....محبوبی باشد....

که دیگر....اورادرکنارخوداحساس نمیکند
.....


اری نوروززیباست


اگرما...جای ان انسانی نباشیم....

که بافقروبی پولی دست به گریبان است....

ورسیدن سال جدید


جز اه وحسرت....

چیزی دیگه ای براش به ارمغان نمیاره
.....


اری نوروززیباست


اگرما.... جای ان ادمی نباشیم...

که...امدن سال جدید....

گردغم راروی قلبش مینشونه...

چون


بهترین همدم وهمراه زندگی اش...

قصد...رفتن ازوطن راداره.....
....


اری نوروززیباست


اگرما...جای اون مریضی نباشیم....

که جای بهترشدن وضعیت جسمانی اش.....

درسال جدید
.....حالش وخیم تربشه
.....


اری نوروززیباست


اگرما.... جای اون کسی نباشیم که

 بهش میگن...فرزندطلاق....وامدن سال جدید....

تنها
اشک رابرپهنای صورتش مینشونه
....


پس بیایید........

در... سال جدیدکنارسفره هفت سین

 این دعارازمزمه کنیم


بارالها


برماببخش نعماتی را.....

که داشتنش موجب....

 خرسندی دل...

وشادی روح...

باشد


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

با تو حرفهایی دارم اما . بی خیال

می سپارم دل به دریا بی خیال  

        می شمارم لحظه ها را بی خیال  

       می کشم بر دفتر نقاشی ام   

       نقشهای زشت وزیبا بی خیال   

      دوره گردی میشوم هر شب چو باد      

      دست تکرار غزل ها بی خیال 

   لا به لای آن غزل ها میکشم             

 سر نوشت خیس خود را بی خیال            

 گاه در آشفته بازار دلم             

 می شوم تنهای تنها بی خیال      

   بی خبر از شعرپر تشویش عشق   

 می کنم خود را تماشا بی خیال 

  گاه میسازم برای روح خود   

    نردبانی تا ثریا بی خیال        

  گاه از ترس نبود مصرعی     

      می زنم عمری تقلا بی خیال   

              بی خیالم. اما با تو من

                        حرفهایی دارم اما بی خیال


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

بر روی

بر روی سنـگ قـبرم ننویسید نامش - بود

بنویسید نامش دیوانــه بود

بر روی سنــگ قبرم ننویسید که عــــاشق بود

 بنویسید اخلاقش بچه گانه بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید که چه رنــجـهـایـی را تحمل کرد

 بنویسید دروغگو بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید در جــوانـی مرد

بنویسید پیر شده بود پیر جوانی

بر روی  سنگ  قبرم  ننویسید  تنها  بود

بنویسیدبهترین دوستش تنهـایی وغـم بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجود او نبود

بنویسید وجود او عشق بود

بر روی سنگ قبرم  ننویسید عاشق  باران بود

بنویسید باران موثر ترین داروی اوبود

 بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود

 بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود

بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیدبود

بر روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد

بنویسید از عشق یار مرد

بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد

بنویسید که هرگز متولد نشد  

...و...


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

 

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. 

وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .

 وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . 

وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .

 وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد .

 وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . 

وقتی تمام درها به رویت بسته است...

 آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: 

« ای خدای بزرگ دوستت دارم!»

 و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند

       


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

زندگی مسخره

سلام
ای رهگذر
با نگاه بی انتهایت
به عمق تک تک حروف و
واژه هایم بنگر و
آرام آرام
مرا همراه با این صفحه ورق بزن...
و بعد به رسم روزگار مرا

و عمق نو شته هایم را
به دست فراموشی بسپار


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

 

طی بیانیه معترضانه به تقدیر الهی مبنی بر ناکام ماندن عشق لیلی و مجنون ...

خداوند در اقدامی بی سابقه تمام عوامل دخیل درآن ماجرا را حاضر نموده

و اعلام نمود هرچه آید خوش آید:

عوامل دخیل و غیر دخیل در مجلسی علنی گرد هم آمده تا این مشکل را با نظارت جبرئیل حل کنند.....

 فرشته عزرائیل: از حضار محترم خواهشمندیم در جای خود نشسته و نظم جلسه را حفظ کنند ....بفرمایید جناب جبرئیل 

فرشته جبرییل: همونطور که همتون میدونید امروز اینجا جمع شدیم که به مشکلات این 2 نو گل و سمبل عشق وعاشقی رسیدگی کنیم ....

فرهاد: آقا اعتراض دارم....پارتی بازیه.....خوب منو شیرین جونم به هم نرسیدیم...

جولیت:آقا منم اعتراض دارم ...چرا هرچی خداست برا ایرانیاست...مگه ما اروپاییا عاشق نمیشیم؟...منم میخوام به راما برسم

خوب 

فرشته جبرییل: شلوغ نکنین...(2 بار) باس مراحل قانونیو طی کنید بعد 37 سال برین تو لیست انتظار...برا اروپاییا 45 سال...چون از راه بهشت سخت تره....

از لیلی و مجنون میخوام بیان رو سکو واستن که خطبه عقدو بخونیم... 

نظامی: چیچیرو خطبه عقدو بخونیم.... مگه من مسخره شمام ...کلی نشستم شعر گفتم که اثرم ماندگار بشه....فردوسی تو یه چیزی بگو....شعری تو این زمینه بلدی که خرجشون کنی؟ 

فردوسی: برو بابا حال داری ...30 سال کشیده یه کتاب خالی بندی بنویسم از کجا یادم بمونه....بذار از استاد دانشگاه بپرسم...آخه شنیدم کتاب 30 ساله منو تو این دوره زمونه تو یه ترم میدن بهخرد این دانشجوها... 

استاد ادبیات: بلی در این مورد یک شعر نو از فردوسی بلدم ازاین قراره:بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند!!!!!! 

فردوسی پور: چه میکنه.....!!!! 

 عزرائیل: از حضار عذر میخوام ...چند لحظه باید برم...آخه همین الان خبر رسید که پروین اعتصامی خودشو حلق آویز کرد....

 سهراب سپهری: طفلی حق داره منم بودم این کارو میکردم.....یاد یه شعر از خودم میوفتم که میگفتم:

آب را گل مکنید.........گاو را ول نکنید.....

 جبرئیل: بسه آقا جمش کنین.....هرکی یه شعر میگه......همین که گفتم....خطبه عقدو بخون.... 

-دوشیزه محترمه و مکرمه و مطمئنه و .......(سالها بعد) آیا حاضرید با مهریه مذکور و یک جلد کتاب کلام الل. به عقد این مرتیکه....در بیایین؟

 دیرید... دیرید.....زرت ....بوف!!!!!....(صدای زنگ گوشی لیلی) 

لیلی: عزیزم الان نمیتونم حرف بزنم .... یعدا خودم بهت زنگ میزنم... 

بروبچ بیجنبه کلاس ما: اووو .....!!!!!! 

مجنون: ایشون کی بودن؟؟؟؟

 لیلی: هیچکی ...از دوستای قدیمیم بود.....

 یه لحظه دماغ لیلی 17 اینچ دراز شد.....

 پدر ژپتو: پینوکیو آدم شد....تو یکی آدم نشدی....؟؟

 فرشته مهربان: با اجازه از خدمت جبی جون(جبرئیل) ....

 با یه حرکت دست دماغ لیلی به حالت اول برگشت....

 جبرئیل یه لحظه صاف نشست : اااا تویی رویا جوووووون....نفهمیدم اینجایی.... 

دوباره بچه های کلاس: اوووووو.....!!!!

 جبرئیل: کوفت درد بی درمان ...جز بلا...  پسته ای (استاد فیزیک) تو یه چیزی بگو....

 پسته ای : هفته بعد امتحان میانترم از کل فیزیک هالیدی........ 

همه بچه های کلاس تا آخر جلسه پنچر شدن...

 جبرئیل: زود پیدا کنین ببینین اون با کی حرف زد؟

 - با من ( یه پسر قرتی بلند شد) .....

 لیلی: نه....... چرا اینکارو کردی سامان؟؟؟؟؟ 

کامران نجف زاده: انگیزه شما از این کارتون چی بود؟

 سامان: ابتدا سلام دارم خدمت همه بیننده های محترم....

این روز فرخندرم به همه تبریک میگم....در مورد کارم باید عرض کنم که ...اول من این کارو مدیون حمایتای خانواده ام هستم و جا داره که از همین جا ازهمشون تشکر کنم.... 

نجف زاده: شما چه توصیه ای به جوونای هم سنو سالتون دارین؟؟

سامان: البته من در اون حد نیستم...ولی توصیه میکنم برا زندگیشون برنامه ریزی کنن و.... 

جبرئیل: بس کنین...........این چرتو پرتا چیه به هم میبافین....مگه اینجا خونه عمته که سرتو انداختی پایین اومدی گزارش بگیری؟؟؟ 

برو بیرون تا چپ و راستت نکردم.... 

مجنون: من دیگه طاقت این زندگیرو ندارم...میرم با ملیحه ازدواج کنم 

لیلی: برو به درک....از همون اولشم باس میرفتی سراغ اون...فک کردی نمیدونم .....از الان میخواستی سرم هبو بیاری ...کور خوندی.....

 مجنون: خوب کردم ....حقت بود...اون روز که زدی سبوی یادگاری اونو شکستی فهمیدم با کی طرفم..... 

لیلی: اصلان همش تقصیر این نظامیه...مرتیکه بیکار نشسته پشت سر مردم حرف در میاره...ما کی همدیگرو دوست داشتیم ؟؟؟!! 

مجنون:راست میگه مگه این نظامی کارو زندگی نداشت که شب و روز زاغ سیاه مارو چوب میزد؟؟؟اصلا من ازش شکایت میکنم... 

جمع دانشجوها:آقا راست میگه....ماهم شکایت داریم...مرتیکه بیکار ورداشته کل عمرشو چرت و پرت نوشته....بعد ما باید شعراشو حفظ کنیم...اونارو تحلیل کنیم....منم شکایت دارم.....

.نظامی گنجوی اعدام باید گردد

 اینبار همه یک صدا گفتن: نظامی گنجوی اعدام باید گردد

نظامی گنجوی اعدام باید گردد

نظامی گنجوی اعدام باید گردد

نظامی گنجوی اعدام باید گردد 

جبرئیل: ساکت .....ساکت...........  همه ساکت شدن.... 

جبرئیل: بدین وسیله اعلام میدارم ....بنا به توافق نظر جمیع فرشتگان و افکار عمومی....نظامی گنجوی ساکن بهشت...کوی فردوس...جنب چشمه زمزم پلاک 26 از این پس در طبقه همکف جهنم کارتن خواب شده و اموال او به نفع رویا خانوم به مصادره گرفته میشود......هرکس هم اعتراض داره بره پیش عزرائیل .....

و اینچنین بود که ماجرای لیلی و مجنون,,,سمبل عشق و عاشقی ادبیات به خوبی و خوشی تموم شد.....           

    برگرفته شده از :                          http://www.aria2500.blogfa.com


پيام هاي ديگران () | جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

 

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،


که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،


و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد

 


که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم
 


پيام هاي ديگران () | جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

 

هرگز چشمانت را بخاطر  کسی که مفهوم نگاهت را نمیفهمد گریان نکن


پيام هاي ديگران () | جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته


ای زندگی دلگیرم ازت

 تو روزگار رفته با این همه مصیبت                      

    ببین چی سهم ما شد     

    از عاشقی تباهی

‌از زندگی مصیبت        

              از دوستی شکست 

         از سادگی خیانت 

   بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته                                          

       بزن تارو

                      بزن تار  

 بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار                                                    

بزن تارو

             بزن تار  

 برای کوچه غمگینم  

                     برای خونه غمگینم

 برای تو، برای من ، برای هرکی مثل ما                                             

  داره میخونه غمگینم 

بزن تار ای همیشه با من و از من صمیمی تر    

       واسه اون که تو راه عاشقی میمونه غمگینم  

          برای عاشقی مردن

به خنجر دل سپر کردن     

 واسه هرکی که آسون  نیست           

                     آسون نیست  .  .  .     

 برای جاودان بودن

واسه عاشق دیگه راهی   

              بجز دل کندن از جون نیست                                     

                    آسون نیست .  .  .      

        بزن تا بخونم          

                            همینو میدونم  

   بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته . . .   

          بزن تار . . .                              بزن تار . . .


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

برای سهیلا که به *خوبی *شک داره

 کودکی از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت

 خدا گفت ان را در خواسته هایت جستجو کن

 و از من بخواه تا به تو بدهم 

 با خود فکر کرد و فکر کرد

 گفت اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم  

خداوند به او داد

 گفت اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم

 خداوند به او داد

 اگر ..... اگر ....... و اگر........

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود

 از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم  خداوند گفت باز هم بخواه

گفت چه بخواهم هر انچه را که هست دارم

 گفت بخواه که دوست بداری

 بخواه که دیگران را کمک کنی

بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی

     و او دوست داشت و کمک کرد و

 در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند و

 نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد 

 رو به آسمان کرد و

گفت خدایا خوشبختی اینجاست

            در نگاه و لبخند دیگران

                                  

                                - - - - - -

خوشبختی

 

خوشبختی نامه‌ای نیست که یک روز، نامه‌رسانی،

 زنگ در خانه‌ات را بزند و آنرا به دستهای منتظر تو بسپارد.
خوشبختی،

ساختن عروسک کوچکیست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...
به همین سادگی،


به خدا به همین سادگی؛


اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...


خوشبختی را در چنان هاله‌ای از رمز و راز، لوازم و شرایط،

 اصول و قوانین پیچیده‌ی ادراک‌ناپذیر فرو نبریم

 که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...


خوشبختی همین عطر محو و مختصر تفاهم است

 که در سرای تو پیچیده است...

 

 

 

 

                             * ‌* ‌*‌ *‌ * ‌*

  

  تو به من خندیدی و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

 سیب را دست تو دید

 غضب آلود به من کرد نگاه

 سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز؛

 خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

 که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟؟؟؟

 


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

عاشق

من عاشق هیچ کس نیستم. 

  من عاشق غروبم.   

               عاشق نشستن و خیره شدن به غروب. 

من عاشق ابرم که هرچه شبنم از اوست؛


عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش کردن به صدای دلنشین موج. 

من عاشق نشستن با دوستان پاک و عاشقم هستم.  

          عاشق گوش کردن به دلاشان.      

                عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان؛
من عاشق چرخ و فلکم.
       

     عاشق نان و پنیر و سبزی...  

آه که چه حالی دارد.             

    میتونم عاشق بشم وقتی باران می بارد.

 عاشق دلباختن با یک نگاهم.  

 من عاشقم.

 عاشق بغض های خفته ام.       

          عاشق بوسیدنم.           

    عاشق گریستن در حضور دوستم. 

 عاشق سکوت مرموز دل های شکسته ام.

 عاشق نگاه خیره به دیوارم. 

     عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم؛


من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای حافظ.

 من عاشق صدای مادرم هستم.            

   عاشق آرامشی که به من می بخشد.

 عاشق موسیقی ام.        

       من عاشق نواختن هم هستم.          

    و روزی من خواهم نواخت.

 غم های دلم را خواهم نواخت و شکستنش را به تار خوام کشید.  

من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان.   

       عاشق خش خش برگ ها زیر پای یک عاشق دل شکسته ام. 

شاید این برگ ها هم تابع دل اوست!...


در آخر اینکه من همراه غروب عاشق می شوم

و همه طول شب را عاشق می مانم.

به سرزمین خیال می روم و از عشق می نویسم. 

از احساس خوب عاشق بودن.      

             من عاشق این احساسم  .....  

                                           فقط همین


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته