واسه هميشه رفت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
بگذار

بگذار تا زمانی کوتاه
در اقیانوس مواج چشمان افسانه سازت
غوطه ور شوم


بگذار تا به اندازه همان زمان کوتاه
یکبار دیگر
در اسطوره بی انتهای عشق تو
خود را تفسیر کنم


بگذار تا لحظاتی چند نگاه ساقی وشت
با پیاله ای لب به لب از چشمان می گونت
مست مستم کند
آنچنان که ساقی و ساغر و جام را
جملگی با هم سر کشم
و آنچنان که همه هستی را
پست تر از این مستی الست گو در یابم
و باز آنچنان که
تا ابدیتی

به درازای همان لحظه بهم گره خوردن نگاهمان
در تو ذوب گردم
فانی شوم
نی شوم
تا بالاخره در اين نی ستان نيستان
تنها نفیروجود زیبای تو باشد
که در نی وجودم
نوائی از
ترنم ترانه های روح انگیز نگاهت بنوازد


پس
برای یک بار دیگر هم که شده


بگذار به مبدأ اصیل وجودیم
که همان چشمان حیات بخش توست
باز گردم
و
فقط یکبار دیگر
بگذار نگاهت کنم

 


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

۱

زندگی مانند آتش با دود شروع می شود و با خاکستر پایان می یابد

 .
مورد اعتماد همه باش ولی به کسی اعتماد نکن .


آینده سایه ای از گذشته است و فردا چیزی نیست جز بازتاب دیروز .

دنیا گلی است که گلبرگ هایش خیالی و خارهایش حقیقی است .

گاهی سکوت بیش از تمامی حرف ها مقصود را بیان می کند.

توی این دنیای بی نام و نشون ، توی این دنیای بی سروته ، تو فقط یه بار فرصت داری به دنیا بیایی و فقط یه بار فرصت داری از دنیا بری اونم تنهایی .

 این قانون جهانه !
اما کسی بهت نگفته یا قانونی اعلام نکرده که تو رو مجبور کنه که تنها زندگی کنی ،

   تنها نفس بکشی و

  تنها بمونی تا ابد !

 فقط یه بار توی زندگی یه حسی توی دلت جرقه می زنه یه حس برتر !

 حسی که تمام وجودت رو فرا می گیره ذهنت ، رفتارت و حتی دست ها و پاهایت تحت فرمان اند این حس از یه رابطه ی نامرئی بین دل تو و یه کس دیگه اس ، رابطه ای لطیف و به نازکی  شیشه

                        

   من اگه نباشم

من اگه  نباشم کی تو رویا موهات و ناز میکنه

کی با بالای شکسته با تو پرواز میکنه

 

راست بگو من اگه نباشم اخمای پیشونیت و

کی میاد دونه دونه با حوصله باز میکنه

 

من اگه  نباشم کی میاد ناز نگات میخره

کی میاد دنبال تو، تو رو تا خورشید ببره

کی میگه حق تا همیشه با توئه

واسه خاطره تو جون میده پشت پنجره

 

من اگه نباشم کی واسه همیشه تو رو میپرسته

کی برات میمیره کی نمیشه خسته

کی تورو میزاره روی دو تا چشماش

کی اگه نباشی میگیره نفسهاش

 

        من اگه نباشم

                          من اگه نباشم

 

من نباشم کی تحمل میکنه کار تو رو

با رقیب رفتنا و اذیت و آزار تو رو

تو خودت داور بر حق شو و بگو

کیه که جواب بده تلخی رفتار تو رو

 

من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی

کی میاد سراغ رویات تو شبای مهتابی

کی بیداره تا تو خوابت ببره

کی قایم میشه توی ابرا که راحت بتابی

  

من اگه نباشم کی واسه همیشه تو رو میپرسته

کی برات میمیره کی نمیشه خسته

کی تورو میزاره رو دو تا چشماش

 

کی اگه نباشی میگیره نفسهاش

 

           من اگه نباشم

                                                      من اگه نباشم . . .

 

 


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

عشق

عشق هدف حيات و محرک زندگی من است.

و زيباتر از عشق چيزی نديده ام

 و بالاتر از عشق چيزی نخواسته ام.


عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد،

 قلب مرا به جوش می آورد،

استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند،

 مرا از خودخواهی و خودبينی می راند.

 دنيای ديگری را حس می کنم.

در عالم وجود محو می شوم.

احساس لطيف و قلبی حساس و ديده ای زيبابين پيدا می کنم.

 

 لرزش يک برگ، نور يک ستاره دور، موريانه کوچک، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربايند و از اين عالم مرا به دنيای ديگری می برند...


اين ها همه و همه از تجليات عشق است...


به خاطر عشق است که فداکاری می کنم.

 به خاطر عشق است که به دنيا با بی اعتنايی می نگرم و ابعاد ديگری را می يابم.

به خاطر عشق است که دنيا را زيبا می بينم و زيبايی را می پرستم.

 به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم

 و او را می پرستم

 و حيات و هستی خود را تقديمش می کنم .....


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

مهربانم

یاد قلبت باشد،

 یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی، که همه و سرد و غریبند با تو

تک و تنها ، به تو می اندیشد

و کمی،

دلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد،

 یک نفر هست که چشمش، به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند،هرکجایی هستی ، به سلامت باشی

ودلت همواره،محو شادی و تبسم باشد....

مهربانم ،ای خوب! یاد قلبت باشد،

یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رویایش را ،به شکوفایی احساس تو پپیوند زده است

و دلش می خواهد،لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد....

مهربانم،ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است شعور

پر احساس و خیال است و سرور

مهربانم! این بار، یاد قلبت باشد،

یک نفر هست که با تو،

 به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح ،

 گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی ....

                             


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

سهراب

صدای آب می آید ، مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
لباس لحظه ها پاك است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف ، نخ های تماشا ، چكه های وقت.
طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز.
چه می خواهیم؟
بخار فصل گرد واژه های ماست.
دهان گلخانه فكر است.

سفرهایی ترا در كوچه هاشان خواب می بینند.
ترا در قریه های دور مرغانی بهم تبریك می گویند.

چرا مردم نمی دانند
كه لادن اتفاقی نیست ،
نمی دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آبهای شط
دیروز است؟

چرا مردم نمی دانند
كه در گل های نا ممكن هوا سرد است؟


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

۱

خدا بیشتراز آن چه قصه ها می گویند ،

مهربان است .

خدا بیشتر از آن چه مادر بزرگ ها می گویند ،

بخشنده است .

خدا بیشتر از آن چه می گویند ، است . 

                                    * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عشق پرنده ای آزاد و رها

عشق و وفا

 در بهار آشنا یی ها می شکفد ،

اما گاهی خزانی هم به دنبال می آید .

عشق  ،

یک ابتلاست .

این تو نیستی که عشق را می آفرینی .

تو فقط به عشق دچار می شوی .

عشق ،

هم چون نسیم می وزد

و هم چون نسیم می رود.

عشق پرنده ای ست آزاد و رها.

اگر عشق را در قفس بیندازی، دیگر نمی خواند .

بگذار عشق آزادانه بیاید

و هر گاه خواست ،

برود .

عشق اگر برود ، غمبار است ،

اما گناه نیست .

به بند کشیدن عشق ،

 برده ساختن عشق است .

در حالیکه آزادی ذات عشق است .

اگر عشق آمد ، شاد باش .

اگر عشق رفت ،

به او بگو :

" ای عشق !

می روی و دلم تنگ می شود ."

آن گاه،دل خود را صادقانه باز کن،  

بگذار غم به درون آن بخزد ،

اما باز از عشقی که آمده و رفته است،

سپاسگزار باش.

از عشق خود ابری بساز باران ساز

و بر او بی دریغ ببار .

بگذار معشوق تو ،

زیر بارش بی امان باران عشق تو،

ببالد

و خود را به خورشید برساند.  

بالیدن و نورانیت او را تماشا کن

وشاد باش.  

این گونه است که عشق می ماند

 و نمی رود.

                          * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *‌ * * * *

هنگام شب به آسمان بنگر اگر یک ستاره را درحال افتادن دیدی تعجب نکن فقط یک آرزو کن.

 باور کن حتما برآورده خواهد شد.

زیرا من من این کار را کردم و تو را یافتم.

            

           * * * * * * * * * * * * *

تو ممکن است افرادی بهتر از من را ملاقات کنی.

شوخ تر از من و با نشاط تر از من.......

اما یک چیز می توانم به تو بگویم.

من همیشه کنارت خواهم بود زمانی که همه ی آنها ترکت کردند.

  ****************************

دلها فقط می توانند برای مدتی عاشق باشند پاها می توانند فقط چند مایل راه بروند.

لباسها همیشه رو فرم نخواهند بود.

اما تو همیشه عشق من خواهی موند.

        ****************************

سختی ها و مشکلات مثل بارونیه که روی سر یه گیاه میریزه " حضورشون ناگریزه !!! مهم سبز موندنه توی سخت ترین شرایط . مهم فرو نریختنه وقتی غمها زلزله ۹ ریشتری قلبت میشه و همه اینها بر میگرده به نگاه تو " به طرز فکر تو . به قول یه عزیز : آنچه کرم ابریشم پایان دنیا می پندارد در نظر پروانه آغاز زندگی است .    **با طلوع هر صبحی که بر می خیزی احساس کن که تازه متولد شده ای     مهربان باش و دوست بدار شاید

                                                 که فردایی نباشد  

 


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

رفت از دل من

رفت از دل من نشاط و شادی   یا رب

 

این صبر مرا به من چگونه دادی    یا رب

 

روزی که مرا جدا از اشیانم کردی

 

در کشور غم به گوشه ام نهادی    یا رب

 

به کجا گریزم ای دل

                   که در این قفس اسیرم

 

       به جوانیم چه کردن

                                که کنون چه کنم که پیرم

 

در ان اولین نفس

                     غم به صد هوس اشنای من شد

 

فقط مرغ شب

                   همان تک نواز غم  

                                         همصدایم شد


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

رفت

 

عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاییـــــم را دیــد و رفت  

   ســــنگدل، بـــــرآرزوهـــای دلــــم خندیــــد و رفت    

عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل دیــــــوانه را 

     مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـید و رفت؟   

 ماهــــی در تنــگ زنــــدانی شده، حــــــرفی بــــزن 

     از همــان تـــوری كه از دریــــا تو را دزدید و رفت   

"شـــعله ی ایـــن شمــــع آتش مــی زنـد بر جان تو"  

   عاقبــــت پــــروانه ای ایـــــن جمله را نشنید و رفت  

آه! این تصویـــر در آییـــنه تكــــراری شــــــده است 

   باز هم اشــكی به روی گــــونــه اش لغـــزید و رفت  

"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟" 

  عاشــقی دلسوختـــــه این نـــكته را پرســــید و رفت    

ای خــــــدا! ازآدمـــــــیزاد زمیـــــــــنی در گــــــذر 

آن كه ازباغ بهشتت سیــب سرخــــی چـــید ورفت  

غـــرق در رویــــــای تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد 

                 یـــك فرشــــته آمــــد و روی مــرا بــــوسید و رفت 


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

چه زيباست

چه زیبا ست کسی را د وست داشتن

با او عشق را ساختن

چه زیباست برای کسی سرودن

او را بعد از خدا ستودن

                             در  قصه ها شاه کردن

                                                  در دل خویش جا کردن ...

چه زیباست با عشق زندگی ساختن

                              عشق را یافتن و تا ابد با او ماندن ......


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

می نويسم

مینویسم برای خودم ، برای تو و

برای آنکس که در ویرانه های زندگی ام مرا خنداند .

 مینویسم که بمانم نمی دانم که میمانم یا نه !

در نوشته هایم هیچ نمینویسم جز ناگفته ها .

 

گفته های ناگفته ام را آشکارا در نهان مینویسم .

تنهاییهایم را در شلوغیها گم میکنم

 تا فراموش کنم که همواره یادآور تنهایی ام 

 
آمده ام تا بمانم

 پس برای ماندن در باتلاق تنهایی دست و پا میزنم تابمانم .


کسی که ماندن را برایم تعرف کند وجود ندارد .

 تعریفی از ماندن ندارم .

 اما میدانم که باید بمانم .

 اما نه برای خودم .

برای تو ،

برای آنکس که مرا در ویرانه های زندگیم خنداند و

برای همه .
میمانم تا میان تظاهر های اطرافیان گم شوم و

 احساس کنم که مهمم ..


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

اين روز ها

 اینروزها با سرنوشتم سخت درگیرم 

 غمگینم

 از دست خودم از دست تقدیرم

اینروزها بدجور دلتنگ کسی هستم

بغضم ، غمم ، از زندگی ، از مرگ      

دلگیرم


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

نوشته های روی دسته صندلی برای کسی که رفت ودیگر نیست ...!

نوشته های روی دسته صندلی برای کسی که رفت ودیگر نیست ..!

مرا به تنهایی خود واگذاشتند همه
                                        همه رفتند ولی تو هم
.....؟

هنوزهم هرازچند گاهی تصویری ازآن روزهارابه خاطرمی آورم.

مثل ماری درون ذهنم می پیچد و مغزم داغ می شود ومی خواهد منفجرشود.

آن جاست که دنبال تکه کاغذی یا دسته صندلی می گردم تا روی آن بنویسم.

هرروزهمه خاطرات آن روزها را به یاد می آورم و

 همانهاست که هرروزمرا می سوزاند وخاکسترمی کند و

    روزبعد دوباره همان داستان تکرارمی شود.

مدت هاست که درجهنم این خاطرات اسیرم.

مگرمی توانم ذره ای ازنگاه های او٬خنده های او٬

 

حرف های او٬اشک های او ٬

    نگاه های او و باز هم نگاه های او را فراموش کنم ؟؟؟

هرگز نفهمیدم که ازکجا شروع شد ودرکجا خاتمه یافت.

 مثل قطعه ای از پازل می ماند که قطعه های اطرافش گم شده است

 و امروز دقیقا در نقطه ای ایستاده ام

 که سال پیش خاطراتم از آنجا شروع می شود

 و درهمین نقطه است که همه چیز پایان می یابد.

افسانه زندگی من فقط همین یک نقطه است.


تا کنون هزاربارفکرکرده ام برای اتفاقی که

      شروعی نداشته پایانی هم نباید باشد

 امروزمن ازاو دورخواهم شد.

تا آنجا که از تابش نگاه او درکسی یاچیزی پناه بگیرم .


و اورابرای کسانی رها خواهم کرد که

 

 روح نگاه های اوراهرگز در نخواهند یافت.

من می روم و می میرم تا کرم وجودم پروانه ای شود

 

 برای زندگی دیگران

 و اینبار نه این ها را روی تکه ای کا غذ یا دسته صندلی٬

بلکه روی تک تک سلول های قلبم می نویسم

 تا هر زمان هر جا که تپید گواه آن باشد

                                                    که من چرا مردم . . . . ..

                             


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

لغت عشق

هنگاميکه از جاده هاي شب عبور ميکني

    هرگز در اين انديشه مباش

که خورشيد براي تو بيگانه طلوع خواهد کرد

    و قلبي که به هوس گفت : دوستت دارم

بدان که هرگز معني لغت عشق را نخواهد داشت


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

مشيری

                             در صبح آشنايي شيرين مان ،تو را

                              گفتم كه مرد عشق ، نئي ،  باورت نبود ، ، ،

                               در اين غروب تلخ جدايي ،

                                              هنوز هم ميخواهمت چو روز نخستين ،

                                                                     ولي چه سود !

مي خواستي به خاطر سوگندهاي خويش در بزم عشق بر سر من جام نشكني

      پنداشتي كه كوره سوزان عشق من دور از نگاه گرم تو خاموش مي شود ؟

        پنداشتي كه ياد تو اين ياد دلنواز در تنگناي سفيد فراموش مي شود ؟

                      تو رفته اي كه بي من ، تنها سفر كني

                  من مانده ام كه بي تو ، شب ها سحر كنم

روزي كه پيك مرگ مرا مي برد به گور من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم !

                                       عشق تو ،

    نور عشق تو ،

عشق بزرگ تو است خورشيد جاوداني دنياي ديگرم .

                                                                                                ( فريدون مشيري )


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

سرگردانی

اين جا در انبساط فاجعه‏


آسمان براى رقص ستاره‏گان تنگ شده است‏


و آفتاب پشت ديوار بلند گرسنگى‏


چشم انتظار يك لقمه روشناييست‏


و دلتنگى من بزرگتر از آن است‏        


كه به ديدار چراغى دلشاد شوم‏


اين جا در انبساط فاجعه‏


كشتى شكسته مرا


جز ابرهاى پاره پاره سرگردان
    بادبانی نیست                                              

 

 

                 


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

سيمين

گل گلدون من شکسته در باد
      تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمیده
    کی گل شب بو رو از شاخه چیده

 
گوشهء آسمون پل رنگین گمون
    من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
    من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ایوون من
   از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
   من شدم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه
   اما گل خورشید
        رو شاخه های بید
                     دلش میگیره
دره مهتابی میشه
     اما گل مهتاب
        از برکه های آب
                بالا نمیره
تو که دست تکون میدی
    به ستاره جون میدی
      میشکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد
   دو ستاره کم میاد
     میسوزه شقایق از داغ

گل گلدون من ماه ایوون من
       از تو تنها شدم چو ماهی از آب
             گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
                             من شدم رودخونه دلم یه مرداب . . .


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

خدای را

دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

               دلت را میبویند مبادا شعله ای درآن نهان باشد

                                         روزگار غریبیست نازنین

                                           به اندیشیدن خطر مکن

                               عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

آن که بر در میکوبد  شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

                             نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را به سفره نشسته است

                           خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

                    خدای را

                                        خدای را

                                                            خدای را  ..... 


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

قصه ما

تکیه به شونه هام نکن من از خودت

خسته ترم....

  ما که به هم نمي رسيم ، بسه ديگه

بذار برم....

   کی گفته بود به جرم عشق یه عمری

پرپرت کنم؟...

حیف تو نیست کنج قفس چادر غم

سرت کنم؟....

     من نه قلندر شبم ؛نه قهرمان

  قصه ها....

 نه برده ي حلقه به گوش؛ نه ناجي

فرشته ها....

  تو این دوروز زندگی شبیه من

فراوونه....

  یه لحظه چشمات و ببند، گذشتن از

من آسونه....

     من عاشقم همین و بس غصه نداره

       بی کسی....

قشنگی قسمت ماست که ما به هم

        نمیرسیم .....


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

شاملو

وقتی تو نیستی  نه هست های ما

                           چونانکه بایدند       نه بایدها…

   مثل همیشه آخر حرفم

                    و حرف آخرم را

                                               با بغض می خورم

عمری است

     لبخندهای لاغر خود را

                در دل ذخیره می کنم:

                                        باشد برای روز مبادا!

اما

    در صفحه های تقویم

                 روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

                روزی شبیه دیروز

                                      روزی شبیه فردا

             روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما چه کسی می داند؟

   شاید

             امروز نیز روز مبادا

                                     باشد!

وقتی تو نیستی

                   نه هست های ما

چونانکه بایدند

                  نه بایدها...

                  هر روز بی تو روز مباداست!


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

تقديم به دختر نداشته ام...

تقدیم به شادمانه ترین نغمه ی حزن انگیزی که از هراس تبر،

 بهار را پنهان کرده است.

تقدیم به دختری که ندارم.

به او که آرزوی داشتنش را پیش از این سروده ام؛

تقدیم به دخترکم؛

 که اگر روزی در آغوشش بگیرم،

 برایش از دنیای صلح و آشتی خواهم گفت.

 دنیایی که در آن می توان آرزوهایی بلند و سپید داشت.

 دنیایی که در آن

 «ذهن»ات را می نگرند، نه «دهن»ات را

دنیایی که در آن،جوابِ سلام، سیلی نیست؛

 جوابِ دوستی، دسیسه نیست؛

 جوابِ شراب، شرنگ نیست؛

 دنیایی که ما ـ خود ـ آن را افسانه­ای کرده­ایم؛

 وگرنه افسانه نمی­شد

و هر کس این افسانه را سرود

 ـ چه خوش­نام بود یا نبود ـ

 براوبرآشفتیم وسخنش نشنفتیم وناسزایش گفتیم...

 که  این رسم ِکهنه­ی هر رسم تازه­ای ست.

تقدیم به تمام دختران و پسران ِآینده­ی میهنم؛

 که پدران و مادران­شان نخواست­اند یا نتوانست­اند

دنیایی پر از صلح و آشتی به آنان پیش­کش نمای­اند،

شاید آینده­گان، به دور از بُخل و حسادت و نفرت،

 افسانه­ی مدارا را به حقیقت برسان­اند....

 

 

 

 


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

نيکی و بدی

لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد

مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا"

يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند،

تصوير مي کرد.

 کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند. روزی

دريک مراسم همسرايي  تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت.     

جوان را به کارگاهش دعوت کرد

 و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.

 سه سال گذشت.

 تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛

اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود

  کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد

 که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند.  

 نقاش پس از روزها جست و جو ,

 جوان شکسته و ژنده پوش مستي را  

  در جوي آبي يافت.

 به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند ,

 چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت.

 گدا را که درست نمي فهميد چه خبر

  است به کليسا آوردند،

 دستياران سرپا نگه اش داشتند و

 در همان وضع داوينچي از

   خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي

که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند،

نسخه برداری کرد

 وقتي کارش تمام شد گدا،

که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود،

  چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد،

 و با آميزه اي از شگفتي و اندوه 

گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!"

 داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟!

گداگفت: سه سال قبل،

 پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم.

 موقعي که در يک گروه

همسرايي آواز مي خواندم ,

 زندگي پراز روًيايي داشتم،

 هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم .........

مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛

  همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند

                                              پائولو کوئيلو

 

                           

 

 


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته

عشق

رودها در جاری شدن وعلفها در 

سبز شدن معنی پیدا می کنند

کوه ها و قله هاو دریاها با موج ها

زندگی پیدا می کنند

و انسان ها همه ی انسانها

با عشقو فقط عشق

پس بار خدایا بر من رحم کن

بر من که می دانم بی توانم رحم کن

باشد که خانه ای نداشته باشم

باشد که دست وپایی نداشته باشم

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

اما نباشد.هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد

هرگز نباشد.....

 


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦ - somi |لینک به نوشته